تبليغاتX
tanha arezoye ghalbam

tanha arezoye ghalbam

صداهاي عجبي را ميشنوم
اين صداي من است در اين تاريکي بي انتها
نتها را جا به جا مينويسم
شايد بتوانم تغيير دهم آهنگ بي کلام زندگي ام را
غریبانه غربتی را سر میدهم که نمیخواهم
باران را دوست دارم به خاطر خیسی وجودم که میتراواند شعله های آتش را در قلبم
چه آرام قطرات باران  به شیشه میخوردند
و ساعت پیغام رفتن را برایم زمزمه میکند
از پس این شیشه  ها ی بخار کرده رفتنم را بنگر که دیگر آمدنی نیست
دیگر یاد شعر سهراب نخواهم افتاد
دیگر کتاب فروغ را در دست نخواهم گرفت
دیگر به یاد تنهایی باد گریه نخواهم کرد
ستودنی نیست که به یاد گلایل ها سیراب شوی
زیبا نیست که به یاد نیلوفران در مرداب باشی
همه چیز در تغییر است حتی اگر
نت
به
نت
این
دفتر
تغییر نکنند


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت11:15توسط tanha arezoye ghalbam | |

خوب شاید دارم پیر میشم با 25 سال سن

شاید خدا داره میگه بهار زیاد وقت نداری مواظب باش

شاید اینها یک نشونه باشه

به هر حال چند روز پیش فهمیدم که 10 تار از موهام سفید شده

و یاد این شعر افتادم از فریدون مشیری

آهی کشید غمزده پیری سپید موی
افکند صبحگاه٬ در آینه چون نگاه
در لابلای موی چو کافور خویش دید
یک ستاره مو سیاه!

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد
در خاطرات تیره و تاریک خود دوید
سی سال پیش نیز٬ در آینه دیده بود:
یک تار مو سپید!

در هم شکست چهره محنت کشیده‌اش
دستی به موی خود فرو برد و گفت: وای!
اشکی به روی افتاد و ناگهان
بگریست های های!

دریای خاطرات زمان گذشته بود
هر قطره‌ای که بر رخ آینه می‌چکید
در کام موج٬ ضجه مرگ غریق را
از دور می‌شنید.

طوفان فرو نشست٬ ولی دیدگان پیر
می‌رفت باز در دل دریا به جستجو
در آب‌های تیره اعماق خفته بود:
یک مشت آرزو ...!

و این عکس به دلم نشست خیلی زیاد



بعد به این فکر افتادم که تا حالا چه کارهایی کردم

چقدر دل شکوندم

چقدر بد بودم

اگه یک روزی بمیرم چه وضعی پیدا میکنم

تصمیم گرفتم توبه کنم

همه رو ببخشم شاید همه هم من رو ببخشند

و چه عکس زیبایی پیدا کردم


اما دیدم چند نفر رو واقعا نمیتونم ببخشم خدایا چی کار کنم

چقدر سنگدل شدم

چقدر بد شدم

خدایا میخوام خوب باشم

خوب بمیرم

چه امروز چه صد سال بعد

پس چرا نمیتونم ببخشمشون؟

و باز هم این عکس به دلم نشست


میخوام یک دل سیر پرواز کنم

میخوام شعر بخونم

میخوام برقصم

میخوام تجربه کنم همه خامی روزگار رو

میخوام به این فکر کنم که دنیا ادامه نداره

وقتی من نباشم همه چی تموم میشه

چه فکر کودکانه ای

میخوام من باشم و تو

با یک صندلی و دیگه هیچی

میخوام احساس کنم روبروم هیچی نیست

خالی از محبتم

خالی از با تو بودن

تهی از همه گرفتاریها



یکدفعه همه جا تاریک میشه

همه جا سرد میشه

اشکم آروم آروم جاری میشه

چشمهام رو باز میکنم

و میبینم باز هم تنهای تنها تو اطاقم


دیدی افکارم چه گنگ شدند

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت7:11توسط tanha arezoye ghalbam | |

نمیدونم باید چی بگم

نمیدونم اصلا باید حرفی بزنم یا نه

مرا اینگونه باور کن

کمی بیکس

کمی تنها


به ظاهر این آخرین حرفه

اما میدونی که نمیشه

میدونی که تا زنده ام باید بنویسم

میدونی که تا آخر دنیا من دلتنگم

میدونی که تا آخر دنیا حرف دلم رو به خودت میگم

خود خودت

قرار ما تو جنگل

کنار برکه تنهایی

زیر درخت تلخ گیتی

http://amirgig.persiangig.com/document/baye.jpg

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت22:6توسط tanha arezoye ghalbam | |

اول بگم که این پست رو قرار بود 48 روز پیش بنویسم اما به دلایل زیادی نشد

شرمنده ام و امیدوارم قبول کنی که واقعا نمیشد



شادم و در کنار شادي به آسمان مينگرم

چه بزرگ است نگاهي که مرا به سويش ميکشاني

چه زيباست عظمتي که دنبالش ميگشتم

تو را دوست دارم براي همه مهرباني هايت

نقشينه ابر ها مرا هر روز ياد تو مي اندازد

بوي خوش شاليزار را هر لحظه برايت ميبويم

و به ياد درختان دور دست برايت ميگريم

شادم و اين شادي را به تو تقديم ميکنم

شادم و اين شادي به دستاني ميسپارم

که مرا هر صبح اميد دوباره زيستن ميدهد





+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت18:15توسط tanha arezoye ghalbam | |

همیشه نگاه های منتظرم را در پستوی نگاهت پنهان میکردم

واژه ها را به سختی به هم میچسبانم شاید بشود تازه تر تو را دید

این ابرها را به کنار بزنید هوای تازه میخواهد کلماتش

دلش میخواهد مهتاب بی پروا برایش بتابد

فقط برای خودش

دلگیر میشود خدا از این همه تنهایی

گوش کن با تو ام ای ستاره

بعد از بارش تند باران همیشه رنگین کمان است

و تو همیشه در آسمان هستی

ممهتاب برای تو من سهمم را بخشیدم و مجبور میکنم هر ستاره ای را

که مهتاب را به تو پس دهد

 بخند برایش که نگران خنده هایت هست و هستم

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت13:56توسط tanha arezoye ghalbam | |

همیشه در سکوتم فهماندم که با تو بودن را میخواهم

خلوت جاری چشمان خالیت را میخواهم

اما در کنارم نبودی در هر لحظه از نگاهی که از تو جاری بود

امروز نبودی

جملاتم خشکیدند

نگاهم خیره ماند به کتابی که هرگز خوانده نشد

من تنها درفریاد سکوتم را مینویسم

کوچه را آزین بستم به اشک های سرشار از اندوهم

که روز تولدم چه خاموش است کوچه دلم

مبارک باشد هر لحظه ای که می اندیشم به جنگلی سرسبز

که شنا میکنم هر زمان در سایه گرم درختان

و زمزمه میکنم برایت عارفانه ترین ترانه هایم را

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت23:44توسط tanha arezoye ghalbam | |

بر بلند ترین نقطه زندگی خویش ایستاده ام

غمگین تر از همیشه به تو می اندیشم و

شاد تر از همیشه باز هم به تو می اندیشم

میخواهم پرواز را تجربه کنم

تجربه تلخ بی بال بودن را بفهمم

چه روزگار غریبی ایست در کنار بی نفسی

من تنهایم و تنهاییم را میخواهم

من تنهایم و تنهاییم را به هیچ نقطه ای نمیسپارم

چه روزگار غریبی ایست

میخواهم تنها باشم

میخواهم تنها بیمرم

میخواهم تنها بسازم آشیانه ای که نخواهم داشت



خدایا خیلی دلتنگم

زندگی ام به چه شکلی بود و به چه شکلی شد

خدایا خودت کمکم کن

به خودت محتاجم

میدونی چقدر تنها شدم

خودت کمکم کن


+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت22:34توسط tanha arezoye ghalbam | |

در این تنهایی که روزگاریست مرا در خود بلعیده چه تفکر عجیبی ایست دل به تو بستنمن عروس تنهایی شبهای مهتابم و به سوسوی ستاره ها امیدوار

مرا بلعیده سالها چشم هایی که هیچ رنگی در خود ندارد

هیچ عشقی هیچ لطفی هیچ مهری

چه سرد است کلماتی که برایم محاوره میکنی

چه غمگین است نگاهی که به دیگران داری

چه بی پروا سرود رفتن را در دلت میسرایی و من

نمیفهمم که چه میخواهی

دوست داری که تنها باشی ؟

دلم نمیخواهد که تنها باشم

اما خواهم رفت با بیکران آرزوها

دگر دل کوچکم طاقت نگاه های تلخ را ندارد

که روزگاریست احساس تلخ تنهایی را به من القا میکند




+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت11:36توسط tanha arezoye ghalbam | |

دوستم نداشته باش

در شهر ما عاشق بودن گناه است نگاه کردن حرام است . برای خود زندگی کردن جرم است 

دوستم نداشته باش

در سر کودکان ما می آموزند که ترس از همه عالم زیباست . ترس از خدای مهربان زیباست . ترس از خویش زیباست

در شهر ما میگویند که صداقت محض است و دروغ کذب

در شهر ما میگویند که فراوانی نعمت راستگویان است

دوستم نداشته باش

هر چه بیشتر به پیشتر مینگرم نیازم به بودن افزون تر شده است و جای برای رفتن کمتر

دوستم نداشته باش

در شهر من دوست داشتن بر سر دار آویزان است و محبت گم

دوستم نداشته باش

که به دوست داشتنت محتاجم * به با تو بودن محتاجم  * با تو زیستن * راه رفتن * خوابیند محتاجم

دوستم نداشته باش 

که هر چه بیشتر دوستم داری فاصله نبودنمان طولانی تر میشود

دوستم نداشته باش که ذره ای از کلامت را با نگاهی عوض نمیکنم

دوستم نداشته باش

که دیشب در شهر ما مهر بزرگ عاشق بودن به پیشانی ام خورد

چه انگ بزرگیست در دیار زیبا زیستن

دوستم داشته باش

فقط تویی که میفهمی دوست داشتن یعنی چه !!!

میفهمی؟!!!


+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت14:8توسط tanha arezoye ghalbam | |

چشمانم را میبندم

شاید حس کنم که در کنار کلماتم میغلتی

شاید بودن نبودنت را تجربه کنم

شاید بفهمم عطر وجود بی کرانت را

چه رویای شیرینی ایست هنگامی که با دستانت برایم آوار میخواندی

شعر زندگی

شعر بودن و ماندن

به سلامتی نوشیدن برای زنده بودن

چه غمگینم است دستنانم هنگامی که سرمایی غریب فرا میگیردش

و چه دلچسب است گرمای وجودت که وجودم را ذوب میکند

چشمانم را میبندم و بازی را شروع میکنم

و تمام ترس های کودکی ام به ناگه فرو ریخت

و من بزرگ شدم

بزرگتر از هر کودک ده ساله ای که با لای لای مادرش میخوابد

و من محتاج لالایی تو ام

که بی پروا این شعر را بیادم می آورد

ای همه وجود من

نبود تو نبود من



+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت10:30توسط tanha arezoye ghalbam | |