|
صداهاي عجبي را ميشنوم
خوب شاید دارم پیر میشم با 25 سال سن شاید خدا داره میگه بهار زیاد وقت نداری مواظب باش شاید اینها یک نشونه باشه به هر حال چند روز پیش فهمیدم که 10 تار از موهام سفید شده و یاد این شعر افتادم از فریدون مشیری آهی کشید غمزده پیری سپید موی در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد در هم شکست چهره محنت کشیدهاش دریای خاطرات زمان گذشته بود طوفان فرو نشست٬ ولی دیدگان پیر و این عکس به دلم نشست خیلی زیاد بعد به این فکر افتادم که تا حالا چه کارهایی کردم چقدر دل شکوندم چقدر بد بودم اگه یک روزی بمیرم چه وضعی پیدا میکنم تصمیم گرفتم توبه کنم همه رو ببخشم شاید همه هم من رو ببخشند و چه عکس زیبایی پیدا کردم اما دیدم چند نفر رو واقعا نمیتونم ببخشم خدایا چی کار کنم چقدر سنگدل شدم چقدر بد شدم خدایا میخوام خوب باشم خوب بمیرم چه امروز چه صد سال بعد پس چرا نمیتونم ببخشمشون؟ و باز هم این عکس به دلم نشست میخوام یک دل سیر پرواز کنم میخوام شعر بخونم میخوام برقصم میخوام تجربه کنم همه خامی روزگار رو میخوام به این فکر کنم که دنیا ادامه نداره وقتی من نباشم همه چی تموم میشه چه فکر کودکانه ای میخوام من باشم و تو با یک صندلی و دیگه هیچی میخوام احساس کنم روبروم هیچی نیست خالی از محبتم خالی از با تو بودن تهی از همه گرفتاریها یکدفعه همه جا تاریک میشه همه جا سرد میشه اشکم آروم آروم جاری میشه چشمهام رو باز میکنم و میبینم باز هم تنهای تنها تو اطاقم دیدی افکارم چه گنگ شدند
اول بگم که این پست رو قرار بود 48 روز پیش بنویسم اما به دلایل زیادی نشد شرمنده ام و امیدوارم قبول کنی که واقعا نمیشد شادم و در کنار شادي به آسمان مينگرم
همیشه نگاه های منتظرم را در پستوی نگاهت پنهان میکردم واژه ها را به سختی به هم میچسبانم شاید بشود تازه تر تو را دید این ابرها را به کنار بزنید هوای تازه میخواهد کلماتش دلش میخواهد مهتاب بی پروا برایش بتابد فقط برای خودش دلگیر میشود خدا از این همه تنهایی گوش کن با تو ام ای ستاره بعد از بارش تند باران همیشه رنگین کمان است و تو همیشه در آسمان هستی ممهتاب برای تو من سهمم را بخشیدم و مجبور میکنم هر ستاره ای را که مهتاب را به تو پس دهد بخند برایش که نگران خنده هایت هست و هستم
همیشه در سکوتم فهماندم که با تو بودن را میخواهم خلوت جاری چشمان خالیت را میخواهم اما در کنارم نبودی در هر لحظه از نگاهی که از تو جاری بود امروز نبودی جملاتم خشکیدند نگاهم خیره ماند به کتابی که هرگز خوانده نشد من تنها درفریاد سکوتم را مینویسم کوچه را آزین بستم به اشک های سرشار از اندوهم که روز تولدم چه خاموش است کوچه دلم مبارک باشد هر لحظه ای که می اندیشم به جنگلی سرسبز که شنا میکنم هر زمان در سایه گرم درختان و زمزمه میکنم برایت عارفانه ترین ترانه هایم را
بر بلند ترین نقطه زندگی خویش ایستاده ام غمگین تر از همیشه به تو می اندیشم و شاد تر از همیشه باز هم به تو می اندیشم میخواهم پرواز را تجربه کنم تجربه تلخ بی بال بودن را بفهمم چه روزگار غریبی ایست در کنار بی نفسی من تنهایم و تنهاییم را میخواهم من تنهایم و تنهاییم را به هیچ نقطه ای نمیسپارم چه روزگار غریبی ایست
میخواهم تنها باشم میخواهم تنها بیمرم میخواهم تنها بسازم آشیانه ای که نخواهم داشت خدایا خیلی دلتنگم
زندگی ام به چه شکلی بود و به چه شکلی شد خدایا خودت کمکم کن به خودت محتاجم
میدونی چقدر تنها شدم خودت کمکم کن
در این تنهایی که روزگاریست مرا در خود بلعیده چه تفکر عجیبی ایست دل به تو بستنمن عروس تنهایی شبهای مهتابم و به سوسوی ستاره ها امیدوار مرا بلعیده سالها چشم هایی که هیچ رنگی در خود ندارد چه سرد است کلماتی که برایم محاوره میکنی چه بی پروا سرود رفتن را در دلت میسرایی و من دوست داری که تنها باشی ؟ اما خواهم رفت با بیکران آرزوها که روزگاریست احساس تلخ تنهایی را به من القا میکند
دوستم نداشته باش در شهر ما عاشق بودن گناه است نگاه کردن حرام است . برای خود زندگی کردن جرم است دوستم نداشته باش در سر کودکان ما می آموزند که ترس از همه عالم زیباست . ترس از خدای مهربان زیباست . ترس از خویش زیباست در شهر ما میگویند که صداقت محض است و دروغ کذب در شهر ما میگویند که فراوانی نعمت راستگویان است دوستم نداشته باش هر چه بیشتر به پیشتر مینگرم نیازم به بودن افزون تر شده است و جای برای رفتن کمتر دوستم نداشته باش در شهر من دوست داشتن بر سر دار آویزان است و محبت گم دوستم نداشته باش که به دوست داشتنت محتاجم * به با تو بودن محتاجم * با تو زیستن * راه رفتن * خوابیند محتاجم دوستم نداشته باش که هر چه بیشتر دوستم داری فاصله نبودنمان طولانی تر میشود دوستم نداشته باش که ذره ای از کلامت را با نگاهی عوض نمیکنم دوستم نداشته باش که دیشب در شهر ما مهر بزرگ عاشق بودن به پیشانی ام خورد چه انگ بزرگیست در دیار زیبا زیستن دوستم داشته باش فقط تویی که میفهمی دوست داشتن یعنی چه !!! میفهمی؟!!!
چشمانم را میبندم شاید حس کنم که در کنار کلماتم میغلتی شاید بودن نبودنت را تجربه کنم شاید بفهمم عطر وجود بی کرانت را چه رویای شیرینی ایست هنگامی که با دستانت برایم آوار میخواندی شعر زندگی شعر بودن و ماندن به سلامتی نوشیدن برای زنده بودن چه غمگینم است دستنانم هنگامی که سرمایی غریب فرا میگیردش و چه دلچسب است گرمای وجودت که وجودم را ذوب میکند چشمانم را میبندم و بازی را شروع میکنم و تمام ترس های کودکی ام به ناگه فرو ریخت و من بزرگ شدم بزرگتر از هر کودک ده ساله ای که با لای لای مادرش میخوابد و من محتاج لالایی تو ام که بی پروا این شعر را بیادم می آورد ای همه وجود من نبود تو نبود من
|
About
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
ورود به شرط بلوغ...!! |